عبد الرزاق اللاهيجي
153
گوهر مراد ( فارسى )
و دليل بر وجود اين قوت و مغايرتش با حواس ظاهره ، اجتماع صور محسوسات است « 1 » و حضور آن صور با هم در مدرك واحد نه در مدارك مختلفه ، معلوم است به وجدان ، به حيثيتى كه قابل تشكيك نيست ؛ چه هر كه حكم كند به اينكه : هذا الأحمر مثلا حلو ، صورت حمرت و صورت حلاوت را در مدرك واحد مجتمع بيند و تجويز نكند بودن صورت حمرت را در باصره و صورت حلاوت را در ذايقه . دليل ديگر بر وجود حس مشترك ، ديده شدن قطره نازله است خط مستقيم و شعله جوّاله خط مستدير ؛ و نتواند بود مگر اينكه صورت قطره و شعله در هر حدّى از حدود « 2 » مسافت كه به بصر در آيد و از بصر به حس مشترك مرتسم شود ، مكثى كند تا مرتسم شدن صورت از حد دوّم مسافت ، و همچنين تا صورتها در حسّ مشترك متتالى شوند و چنان پنداشته شود كه همه در باصره مرتسمند ، و حال آنكه در باصره مرتسم نتواند شد مگر مقابل و در وقت زوال مقابله مخصوصه ، ارتسام صورت مقابل ممتنع باشد . دليل ديگر مشاهده مبرسمين است اشخاصى را كه البته در خارج موجود نيستند ، به طريق رؤيت و مشاهدهء حسيّه ، نه به طريق تخيّل ؛ چه فرق ميان ديدن و تخيّل نه آن قدر است كه مشتبه تواند شد ، پس صورت آنها در حسّ مشترك باشد . و از اين دليل توان دانست كه ابصار بلكه جميع احساسات به اعتبار ارتسام صور در حسّ مشترك باشد نه تنها در حواس . دوّم خيال و آن قوتى است در مؤخر بطن اوّل از دماغ كه حفظ كند و نگاه دارد جميع صور مرتسمه در حسّ مشترك را . پس اين قوت حافظهء حسّ مشترك باشد . و وجود اين قوت ظاهر است از بقاى صور با عدم احساس به آن صور .
--> ( 1 ) الف ، ج : با هم . ( 2 ) الف : حدودات .